ماندگارترين هديه زندگي


 

نويسنده: کاظم رستگار




 
گوشي را گذاشتم سعي کردم مدتي از جايم تکان نخورم و شنيده هايم را حلاجي کنم. «امير تصادف کرده... حول و هوش ساعت ده... مگه قرار نبود اون موقع توي جشن تولد تو باشه؟» پدر مي خواست بداند چرا دامادش در سالروز تولد دخترش زير باران شديد تصادف کرده و من پاسخي براي او نداشتم. از امير شناخت زيادي نداشتم. تنها چند باري از پدرم شنيده بودم که يکي از بهترين دانشجويان دوران تدريسش است و احتمالاً در آينده يي نزديک به داشتن چنين همسري افتخار خواهم کرد.
نمي دانم اين دانشجوي باهوش در وجود تک دختر استادش چه ديده بود که هر شرطي مي گذاشتم قبول مي کرد. اما براي من همين قدر کافي بود که رتبه ي دانشگاهي و مقالات علمي اش را به رخ دوستانم بکشم و امير... همسرم شد. انگار مقدر است که روزهاي اول آشنايي براي تمامي انسان ها خوش و شيرين باشد. نامزد زرنگ و درس خوان را به همه نشان بدهي و خودت را در احتمالات طلايي غرق کني. اما رؤياهاي طلايي، اولين ضربه شان را وقتي خوردند که فهميدند امير پول رستوران گران قيمتي را که تنها دو بار در آن غذا خورده بوديم از دوستش قرض کرده است. بعد از آن، هر روزي که مي گذشت، اصرار امير براي رفتن به جايي ديگر معنايي جز تنگدستي برايم نداشت و من عادت به نداري نداشتم. دوباره ابرها جاي خود را به آسمان زندگي کوتاه مدت مان باز کرده بودند. اما اين بار نه ابر رؤياها، بلکه سايه ي شک و ترديد به انتخابم، که باعث شده بود خورشيد حقيقت زندگي مان را نبينم. اين خورشيد از محبت بي پايان امير نشأت مي گرفت و اين واقعيت که صرف نظر از هر تفاوت سطحي، او واقعاً دوستم داشت و دنيايي از پاکي و صداقت بود. صداي رعد و برق براي لحظاتي از فکر و خيال خارجم کرد. بايد دنبال چيزي مي گشتم. انگار شيئي از توي باغچه گم کرده بودم، نشاني از امير. همين چند ساعت پيش بي سرو صدا به جشنم آمده بود تا هديه يي را به من بدهد. پس چرا حالا بايد دنبال هديه اش در باغچه مي گشتم؟ امروز جشن تولدم بود. همه دوستان دانشگاهي دعوت بودند جز نامزدم، امير. از دو سه هفته ي پيش به او گفته بودم: «تو که زورت نمي رسه يه هديه ي خوب بگيري. نه خودت را به زحمت بنداز نه آبروي من رو ببر» به ظاهر قبول کرد و نيامد. اما نه اينکه اصلاً نيايد، پيامکي داد که يک ساعتي است جلو در منتظر است و روي آمدن ندارد. باران مي باريد و انصاف نبود خيلي آنجا بماند. شايد هم دوست نداشتم دوستانم سرو وضع آشفته اش را ببينند. هر چه بود رفتم و مرضيه ي فضول هم دنبالم آمد. آمد تا وقتي که امير گفت هديه اش يک مجسمه ي برنجي کوچک است که خودش درست کرده، از اينکه طلايي در کار نيست، جلو او احساس شرم کنم و...
حالا کادوي امير توي باغچه افتاده بود. زير باران سرتا پايم خيس و گلي شد تا پيدايش کردم. احساس سرما وجدانم را راحت مي کرد. شايد اينطوري کمي از گناهانم زير باران شسته مي شد. هر چند مشکل من خود باران بود. مرا به ياد امير مي انداخت و سادگي و پاکي اين پسر شهرستاني. امشب قبل از آنکه متوجه حضور مرضيه بشوم و هديه ي امير را به گوشه يي پرتاب کنم، گفت آمده تا در شب تولدم بهترين هديه را به من بدهد و از غم خودش خلاصم کند. مي گفت از اينجا که رفت با گوشي ام تماس مي گيرد تا اصل هديه را در پيغام گير شفاهي بگويد.
«گوشي و پيغام گير» تازه يادم افتاد. زود به سراغش رفتم و گوش دادم: «سلام غزل، خيلي وقتت را نمي گيرم، فقط خواستم بگم حالا که من را نمي خواي، حاضرم بخاطر خوشبختيت کنار بکشم. مي دونم به خاطر استاد، منظورم بابا، من را تحمل مي کني، پس بهش بگو پيشنهاد جدايي از طرف من بود. خوشحالي تو خوشحالي منه، خداحافظ.»
ديگر کاري براي انجام دادن نداشتم. مگر نمي خواستم امير را از زندگي ام حذف کنم. پدر زنگ زد و گفت که فکر مي کرده تا الان خودم را به بيمارستان رسانده ام. نمي دانست نرفتنم به خاطر شرم است نه کم توجهي. گفتم: «روي ديدنش رو. ندارم». و گفت: «اون هم چشم ديدنت را نداره. دکتر گفته با ضربه يي که به سرش خورده، عصب بيناييش از کار افتاده. حالا ديگه اون نه تنها يه جوون آس و پاسه، بلکه نود درصد نابينا هم شده و فکر نمي کنم بتوني يه لحظه هم تحملش کني.» ديگر بايد مي رفتم، مجسمه ي برنجي را توي جيبم گذاشتم و راه افتادم. نه با ماشين با پاي پياده. درمانگاهي که پدر آدرس داده بود توسط آشنايي نزديک اداره مي شد. دکتر حميدي، کنار درمانگاهش ايستاده و با دو پرستار صحبت مي کرد. مرا که ديد زود به داخل رفت و نرسيده به در پدر صدايم کرد. توي ماشينش بود. سوارشدم.
-چرا پياده دختر؟
پاسخم گريه بود. از پدر که پشت فرمان ساکت نشسته بود و رو به رو را نگاه مي کرد، پرسيدم: «احتمال خطر جاني هم داره؟» گفت: «خودش نه، اما چشماش مي ميرن.» و من دوباره گريه را سر گرفتم.
پدر گفت، دستان امير زخمي بوده، زخمي کهنه و باند پيچي شده، پرسيد، مي دانم براي چي بود؟ سکوت کردم و خودش حدس زد که: «احتمالاً براي درست کردن مجسمه ي برنجي بوده، توي دانشگاه خيلي ذوق و شوق نشون مي داد تا يه مجسمه برات بسازه. بهش گفتم الان براي تو زود که با برنج کار کني، اما اصرار داشت که برنج فلز قشنگيه و مي خواد براي تولد تو حتماً تمومش کنه. با دست هاي خودش، هر چند اگه هزار بار هم زخمي شون کنه.»
قبل از آن که پدر حرف هايش را به عاقبت هديه ام بکشاند، خواستم از ماشين پياده شوم. از خودم بدم مي آمد. بايد چيزي را زير باران مي شستم که سؤال پدر تصميمم را عوض کرد: خب حالا مي خواي چي کار کني، ازش جدا مي شي؟ جدايي عاقلانه تر. راحت مي شي. اون هم همين طور. پدر خودش مي پرسيد و خودش جواب مي داد، اما من پاسخ خودم را داشتم. تصميم گرفته بودم به جاي تنم زير باران، چيزهايي را در وجود خودم بشويم که هيچ باراني توانايي شستنش را نداشت. براي اين کار هم جز عشق پاک امير، هيچ چيزي ديگري توانايي کمک به من را نداشت، مي خوام برم پيش امير، شما هم مي يايد بابا؟
پدر نيامد و تنها رفتم. از دکتر حميدي آدرس بخش مراقبت هاي ويژه را گرفتم و با لبخند بخش عادي را نشانم داد. تعجب کردم و دکتر مرا به همراه پرستاري راهي کرد. پشت در اتاق يک بار ديگر از پرستار علت اين اهمال کاري را پرسيدم و بي خبر گفت: اگه منظورتون بيمار تصادفي اين اتاقه، اون که حالش خيلي هم بد نيست.
در اين هنگام در را باز کرده بودم. مردي با سري باندپيچي شده پشت به در روي تخت نشسته و از تکان شانه هايش مشخص بود چيزي مي خورد. مات و مبهوت نگاهش مي کردم که برگشت.
س س سلام غزل، به خدا بابات گفت بگيم من حالم خيلي بده. فقط يه تصادف ساده بود... بفرما چيپس... يک پر چيپس لاي انگشتان باند پيچي شده ي امير مقابل رويم مي لرزيد. آن را گرفتم و با فرياد گفتم: به بابا که نمي تونم چيزي بگم اما تو...
هنوز هم که چند سال از زندگي مشترک مان مي گذرد، امير از فرياد آن شبم به عنوان يکي از ترسناک ترين و در عين حال ماندگارترين اتفاقات عمرش ياد مي کند. همين طور که من هديه و عشق پاک او را ماندگارترين داشته هاي زندگي ام مي دانم.
منبع:نشريه 7 روز زندگي-ش86.